|
دارم گریه می کنم! آره من _سها_خورشید دارم گریه می کنم! حالم خوب نیست ... یه جورایی بدتر از همیسه ... نمی دونم انگار نمی خواد تموم شه .. از همه چی می ترسم .. از دنیایی که با دست خودم برا خودم ساختم! انگار همه چی داره فرو می ریزه رو سرم و من فقط مثل گیجا نشستم دارم نیگاه می کنم ... نترس... اتفاقی نیفتاده ... فقط .. فقط روحم دیگه خسته تر از اونی که بتونه این همه آرامش رو تحمل کنه .. شادی می خواد تا بتونه خودش رو بسازه اما نمی دونه از کجا باد پیداش کنه ... وقتی حرف می زنم خودم نیستم .. نه دیگه خودم نیستم ... به آسونی از خودم گذشتم و حالا دارم آیه های جدید کتاب خاک خورده ی سکوت رو می خونم ... یه علم جدید یاد گرفتم اما علمی که با خون و گوشت و پوستم نمی سازه ... می خوام تموم شم ... زودتر از زمان تعیین شده مرگ ستارم ... EnD Of thE TeXT : ادمای جدید میان وبم!بدون هیچ ادرسی!یه سریاشون چرت و پرت میگن !یه سریاشون بی ادبن !یه سریاشون با ادبن ولی اعصاب آدم رو خورد می کنن!یه سریاشون هم بی تفاوتن و ... باید نظرات رو تاییدی میکردم ...
یه احساس احمقانه من رو از خندیدن باز می داره ...
مثل کنه چسبیده به جونم و داره دیوونم می کنه ! به بیرون خیره می شم و به صدای بجه هایی گوش میدم که مثل چی داد می زنن ... انگار تمام انرژیشونو تو اون گلوی کوچولو و ظریفشون جمع می کنن و داد می زنن ! باورم نمی شه خودم هم یه روزی این مدلی بودم و الان این طوریم! به اسمون که نیگاه می کنم اثری از پرنده های خیالی همیشگیم نیست .. انگار کوچ کردن ... بدون خداحافظی ... تمام شد ... حالا من موندم و تکه های پازل تنهایی که تو غربت اتاقم گمشدن ... دستام زیر تسبیح یاقوتی می لرزه ... می ترسم با یه اشتباه دونه هاش مثله تیله های رنگی کودکیم روی زمین قل بخورن و مجبور باشم برا پیدا کردنشون خونه رو گز کنم ... درجه هوا به بالای 100% رسیده ... انگار با این کار می خواد خودی نشون بده ... خورشید پشت جرثقیل هایی که هر روز برای فتح اسمان بلند و بلندتر می شن گم شده .... می خوام برگردم ... می خوام برگردم به زمان خودم ... به خونم ... به جایی که ستاره های در حال مرگ اون جارو پرکردن و حالا تبدیلش کردن به سیاه چال عمیق آرزوها .... کهکشانم رو گم کردم ... راهش رو ... حتی تلگراف دوستام از آسمون هفتم هم بهم نمی رسه .... دعا کن که دعای تو بیشتر از صدای ناودون های پر از اب انعکاس داره ... سکانس بیست و هستم : من به كودكيم خوش بودم ... وهنوز از حصار قانون دِلِ تنگُ، غمُ تنهايي سخت عاري ... آه امروز ... آه امروز ديگرم نيست به دل شوق وفور ديگرم شوق نمي بخشايد... خوابِ شيرينِ كودكيم روح من درقفس تنگ دلم پرتاب است. تا به كي بايد! به صداي پر پرواز همين چلچله ها خوش باشيم! به اميد بهاري ديگر،چشم بر كوچ پرستو بنديم! برخيز ... آي تو اي فرو رفته در مرداب تابه كي زندگي ما بايد: «آن خيابان درازي باشد ... كه هر روز زني با زنبيل از آن ميگذرد»
دونه دونه پله ها رو می اومدم پایین ! دستمال پارچه ای تو دستم تقریبا مچاله شده بود ... همه جاش کثیف شده بود و یه لک سفید هم روش نمونده بود ! دیگه پله های اخر بود ... یک ... دو ... سه ... ـ یوهــــــــــــــــــــــــــــــو ! ـ سلام من اینجام ! اونم کثیف شده بود! فک می کردم پارسال تابستون ازش جدا شدم و اون هم من رو یادش رفته بود و الان هم تو خونمون نبود ... از رو اونجایی که بود ، بلندش کردم ... از ته ته قلبم نگاش کردم ! وای که چه قدر دلم براش تنگ شده بود !!! گذاشتمش بالا و بقیه پله ها رو پاک کردم و دوباره برگشتم و برش داشتم و بردمش تو اتاقم ... رو صندلیم نشستم و پام رو اروم کردم توش ! سکانس بیست و هفتم :
یادت هست ؟!
ساده بودم ... ساده بودی ... ساده بود ... چه قدر راحت روی زبان جاری می شد ...! اما ... سادگی هامان خط خورد ... خدشه دارشان کرد و رفت و منـ و تو را در هاله ی مبهم کلمات به ادمکی بس کوچک تبدیل کرد ... کمک هامان به نقطه هایی بی انتها تبدیل می شدند و صداهامان در گلو هامان خفه می شد ... وقتی که پرده سادگی کنار رفت ان موقع بود که من و تو جدا شدیم ... تنها ماندیم بی انکه بفهمیم ... اما خوب بود که با هم صادق بودیم ... پاک به لطافت شکوفه های بهاری پاییز ... آنقدر پاک که صدای بالهای فرشتگان عرش را می شنیدیم ...! اما انگار تمام شد ... و تو یی که از هر چیزی بیشتر می خواستمت فراموش کردی ... سادگی را ... صداقت را ... پاکی را ... و حتی تنهایی را که در حرفهایم فریاد می زد ... بی توجه شدی ... رفتی ... اه که با چه طمانینه ای این راه طولانی را طی کردی و من بدون حرفی به تماشایت نشستم ... حتی چشمانم توان باریدن نداشت ...! تعجب می کنی از این همه سنگدلی ؟! عادت می کنی ... اما می دانی ، خوب شد که رفتی تا من هم تنها بودن را تجربه کنم ... سخت بود یا شایدم زود بود برای تنها ماندن ... می خواهم خوب تمامش کنم ... اما شرمنده ام ... کلمات در تنگنای بی کسی صدایی بیشتر از جیر جیر لولای در نمی توانند داشته باشند ... سکانس بیست و ششم :
بچه ها بیاین قبول کنیم که هیچ کدوممون جنبه بحث کردن رو نداریم !(اول از همه به خودم) ببخشید ولی پس لطف کنیم هممون خفه شیم وهر کدوممون نظرمون رو برا خودمون نگه داریم ... +دوستی هامون ارزشش بیشتر از این حرفاس ...
|
About![]()
به نام خدا خورشید آسمونم Archivesتیر 1388خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 Links
ღتک برگ پاییزیღ
مرجان=دریا |